اگر شب صدا داشت مي تونست
صداي شكسته شدن قلب عاشق رو فرياد بزنه
اگر شب صدا داشت مي تونست
بهت بگه كه چقدر دلخراش گريه عاشق
درون ظلمت شب
اگر شب صداداشت مي تونست
بهت بگه كه چقدر ديوانه وار
تو شبها صدات مي زنم
اگه شب صدا داشت
بهت مي گفت كه چه شبها از فكر تو نمي تونستم بخوابم
و اگه شب صداداشت اون هم با من هم صدا مي شد
و بامن مي گفت :
بخدا خيلي دوست دارم ..........
هر کي حالمو مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم
نمي خوام کسي بفهم با پريدنت شکستم
رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم
توي تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد
ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزاي دلسرد
تقويم از اسم تو پر شده ولي جات خاليه اينجا
منم و خاطره ي تو منم و حسرت فردا


چشمه ی چشمانم تنها به شوق تو می جوشد
سحر گاه که دیدگانم را باز می کنم تو را به یاد می آورم.
آنگاه که تو را می بینم سیل در رگ هایم جاری می شود ُ قلبم به تپیدن می افتد .
می خواهم با تو صحبت کنم ُمی خواهم صدای تو را بشنوم ُ اما نمی توانم .
باران برای همه میگرید و من تنها برای تو می گریم .
آنگاه که به تو می اندیشم بغض در گلویم می شکند
پلکهایم دیگر طاقت سیل گونه هایم را ندارند .
باران از دیدگانم سرازیر می شود و تو نمی بینی
با تمام وجودم تو را حس می کنم اما تو...
اشکالی ندارد دیدگان من تنها برای تو میگریند ُ دیدگان تو که برای من نمی گریند .

حجم نوازش لبريز ميشود!
گويي تمام رزهاي زرد باغها
با دستهاي بي دريغ تو
براي من
چيده ميشوند
و قلب من
پرنده اي ميشود
به پاکي بيکران نگاهت
پر ميکشد...
و در آن وسعت بي انتها
در خاکستري اندوه ابرها
گم ميشود
دستهايم را که ميگيري...
نگاهم
اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور
در آبي فضا رها ميشوند
و بغض گريه ها
از شنيدن نفس زدنهاي روح
زير هجوم آوار سرنوشت
بي صدا شکسته ميشود...
دستهايم را که ميگيري...
عبور تلخ زمان را
ديگر
نميخواهم که باور کنم.....!

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و
توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من
نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و
تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه
جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق
راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد
زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماسرو

به فکر روزنه ای تا بهار بودی و بس ..... برای رنج زمین بیقرار بودی و بس
برای حبس قناری ميان ظلم قفس ........ برای مرگ چمن داغدار بودی و بس
گناه برق نگاهت دريدن شب بود ..... طلوع را چو تو چشم انتظار بودی و بس
ترا به جرم شكفتن شكستهاند آخر ..... به چشم اهرمنان همچو خار بودی و بس
كدام فتنه ترا بر صليب كينه كشيد....... ترا كه عاشقی از اين ديار بودی و بس

دوباره اعجاز لحظه های خویش را در نگاه تو،و در کهکشان خاطرات خویش یافتم.
با تو جهان کهکشان بی انتهای یک پروانه
با تو جهان شعری به شکوه رقص یک پروانه
لحظه لحظۀ سبز عاشقانه
ساعت ،ساعت سرخ یک ترانه
با تو گم شدن در تصویر یک آینه.
وهم شدن در حریم یک خاطره.

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جـان است طمع در لـب جانان کردن
تو مرا بین که در این راه به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی خانه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
اینقدر هست که گه گه قدحی مینوشم
هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست
پرده ئی بر سر صد عیب نهان می پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از رواق جام
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

چه زيباست:
بخاطر تو زيستن
براي تو ماندن
به پاي تو سوختن
وچه تلخ و غم انگيز است:
دور از تو بودن
براي تو گريستن
به عشق و دنياي تو نرسيدن
.
.
.
اي کاش ميدونستي مهربونم بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چقدر بی تحمل

چه قد سخته؛
تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد، زل بزنی و به جای این که لبریز از نفرت و کینه شی، حس کنی که هنوزم دوسش داری!...
چه قد سخته؛
دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی، که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده!...
چه قد سخته؛
تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی،اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!..
چه قد سخته؛
وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی؛تا نفهمه که هنوزم دوسش داری!...
چه قد سخته؛
گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی: گل من باغچه ی نو مبارک!!!

ببخش
ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از من

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست
؟ "استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين
عشق یعنی.....
عشق يعنی حرمت چشمان تو
عشق يعنی جان من دستان تو
عشق يعنی لحظه ای تنها شدن
در مقابل با تو بی پروا شدن
عشق يعنی ليلی و مجنون شدن
از حضورت لحظه ای ممنون شدن
عشق يعنی هيچ و پوچ هر بدی
ياد رويت در ميان هر سری
عشق يعنی آسمانی داشتن
در ميانش روی ماهت کاشتن
عشق يعنی انتظار منتظر
عشق يعنی يک خدا بالای سر
عشق يعنی خنده ای بر روی لب
قطره ای شبنم ز گل هنگام تب
عشق يعنی بوسه ای بر گونه ها
عشق يعنی بوی خوب پونه ها
عشق يعنی برکه ای از خاطره
يک گل شب بو شبی پر رايحه
عشق يعنی مبدا راه جنون
تيشه و فرهاد با يک بيستون .....

امروز بار دیگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد
...خاطرات خوش گذشته که در قبال عشق پاک تو گذشته بود
...و این روزها چون شعله های سوزاننده ای رو به خاموشی بود
...از نو شعله ور گردید
...می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای
...آن روزها که مرا دوست داشتی...و به عشق خود امیدوارم می کردی
...به یادت هست یک روز گل زیبائی برایم هدیه فرستادی؟
گل سرخ کوچک قشنگی بود
...که حکایت از عشق پاک من و قلب هوس پرست تو می کرد
...برایم نوشته بودی
:"
سوگند به اولین عشق که پاکترین آنهاست""
قلب من برای همیشه جایگاه عشق تو خواهد بود""
تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد...""
چون تو نخستین عشق منی..."ولی دریغا تو قول خود را از یاد بردی
...مهر خود را از من دریغ نمودی
...و آرزوهایم را در هم شکستی
...ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی تا
...امروز آن گل سرخی که برایم هدیه کرده بودی دارم
...و آن یگانه یاد بود عشق پاک من است
...امروز دیگر آن گل طراوت و زیبائی آن روز را ندارد
...زیرا عشق تو که مایه طراوت و شادابی آن بود
...دیگر وجود ندارد
...قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد...
زیرا خاطرات خوش عشقی که چند صباحی به طول انجامید...
در میان برگ های خشک آن مدفون است...
این گل گل عشق من بود...
ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفائی تو...
پژمرده گردید...
پاینده باشید...رهگذر...
همیشه دوستت دارم

وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی،ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی.وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد،روزگار خاکستری و شب های تاريک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم
...آری ای پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رويای تو بودن برای من زيباست



